هنجاریابی پرسشنامه سنجش روابط متقابل- قسمت ۶

هنجاریابی پرسشنامه سنجش روابط متقابل- قسمت ۶

لورنس[۷۹] (۲۰۰۷) در پژوهشی کاربرد تحلیل رفتار متقابل را بر بهبود مشاوره و ارتباط دانشجویان داروسازی با بیماران بررسی کرد و نتیجه گرفت آگاهی از این تکنیک به برقراری ارتباط مفید با بیماران کمک میکند. در پژوهشی محمدی، اسماعیلی و نیک (۲۰۱۰) به بررسی اثربخشی مشاورهی گروهی با رویکرد تحلیل رفتار متقابل بر مهارتهای ارتباطی دانشجویان پرداختند و نتیجه گرفتند که این رویـکرد باعـث افزایش مهـارتهای ارتباطی، درک و خود ابرازی دانشجویان میشود در مشاوره گروهی از نظریههای مختلفی استفاده میشود، یکی از نظریههای کاربردی در مشاوره گروهی رویکرد تحلیل رفتار متقابل میباشد. این نظریه برای به کارگیری در گروه و گروه درمانی، رویکردی عامی و مناسب است. برن معتقد است که درمان گروهی اطلاعات بیشتری را دربارهی برنامههای شخصی زندگی فرد ارائه میدهد. در رویکرد فردی تعامل بین دو نفر «مشاور و مراجع» برقرار میشود در حالیکه در گروه فرد از تجارب بیشتری استفاده میکند و برای کسب مهارتها زمان کمتری را صرف مینماید. (نوابی نژاد، ۱۳۸۳) از طریق روش تحلیل رفتار متقابل و تعامل گروهی به اعضا کمک میشود تا در سطح مقبول و مناسبی با دیگران ارتباط برقرار کنند و آگاهی و ارتباط خود را با دیگران فزونی بخشند.
به نظریه برن مراحل تغییر رفتار عبارتند از:
زدودن عوامل نامناسب از رفتار
تخلیه روانی
توصیف و روشنسازی شیوههای ارتباط و
جهت یابی مجدد
هر فردی میتواند در مشاوره گروهی تحلیل رفتار متقابل شرکت کند به شرط آنکه از قبل از او مصاحبه انفرادی به عمل آمده باشد. در جلسه انفرادی مشاور باید اطلاعات کلی درباره هدف و شرایط تشکیل گروه، در اختیار داوطلب قرار دهد. به عقیده یالوم[۸۰] (۱۹۷۵) چنانچه قرار است مسائل و مشکلات حاد در گروه مطرح گردد، باید گروه، متجانس و همگن باشد. مثلاً عقب ماندههای ذهنی[۸۱]، اسکیزوفرنیها[۸۲]، معتادان به الکل[۸۳]، و بزهکاران باید در گروههای مربوط به خود شرکت کنند. (شفیع آبادی، ۱۳۸۱) راههای زیادی برای خودشناسی از طریق تحلیل تعامل درون گروهی وجود دارد چنانچه در کارکرد گروههای گشتالتی اکنون و اینجا مشاهده میشود. گروههای تحلیل رفتار متقابل مسائل گذشته را به زمان حال میآورند و اعضای گروه با معرفی افراد خانواده در گذشته و حال این فرایند را تسهیل میکنند در نتیجه تعاملهای درون گروهی فرصتهای زیادی را به اعضا میدهد تا تصمیمات گذشتهی خود را مرور کنند و آنها را به چالش بکشند و تا به تصمیمات جدیدی دست یابند. در درمان گروه تحلیل رفتار متقابل گروه تجربه زندهای را فراهم میآورد که آنها آن را با خود به خانواده، دوستان و جامعهای که در آن زندگی میکنند انتقال میدهند. (نوابی نژاد، ۱۳۸۳) گروه در مکانی آرام و ساکت و فارغ از سرو صدا تشکیل میشود و محتوای بحث محرمانه است. اعضا بهتر است به صورت دایره بنشینند، یک تخته سیاه نیز در اتاق موجود باشد. جلسات گروهی هفتهای یکبار و در زمان ۵/۱ تا ۲ ساعت برگزار میشود در موارد زیادی کار گروه برای حصول نتیجه اقلاً به مدت یکسال باید ادامه یابد. هر چه تعداد اعضای گروه کمتر باشد، گروه برای فعالیت مناسبتر است. (شفیع آبادی، ۱۳۸۱)
فرضهای اساسی از تحلیل رفتار متقابل
یکی از اصول مهم و زیربنایی در کار گروهی تحلیل رفتار متقابل آگاهی است که آن یکی مهمترین فرایندهایی است که برای تغییرات اساسی در افـکار و احساس و رفتارمان از آن استفـاده میکنیم. در مرحله شروع درمان داشتن آگاهی افراد از مشکلات عملکردشان و توجه به آنها باعث محقق شدن تغییرات اساسی در زندگی آنان میشود. به عبارتی در مرحله آغازین درمان اگر فرد هیچ آگاهی و شناختی از خود و رفتارش نداشته باشد، پیشرفتی نیز به دست نمیآورد. از دیگر فرضهای اساسی که در تحلیل رفتار متقابل مطرح میشود این است که همه ما در قبال افکار و احساسات مسئولیت داریم و خود ما هستیم که این رفتارها و افکار را انتخاب کردهایم. مسلماً دیگران احساسات ما را به وجود نمیآورند و نحوهی پاسخ دادن ما به رفتـارها و موقـعیتهای دیگران به وسیله انتخابهای ما تعیین میشود. (گولدینگ، ۱۹۸۷)
در نتیجه تحلیل رفتار متقابل به عنوان یـک نظریه شخصیت دارای سه قسمت اسـاسی و عمده میباشد:
همگی ما زمانی کودکی بودهایم در نتیجه در شخصیت ما یک کودک نهفته است.
ما دارای پدر و مادر و یا افرادی در زندگی به عنوان جانشینی برای آنان بودهایم، پس زمانی که احساس قدرت میکنیم یعنی اینکه والدی در ما وجود دارد.
اینکه ما چگونه باشیم چندان هم مهم نیست بلکه، آنچه اهمیت دارد این مسئله است که همه ما برای فکر کردن در مورد مسائل و تجزیه و تحلیل آنها دارای گنجایش و ظرفیتی هستیم به عبارتی همه ما توانایی پردازش و حل مسائل را داریم. (کوری، ۲۰۱۳)
این سه جنبه شخصیت که ذکر شد در واقع نشان دهندهی حالاتی از من میباشد که شامل: من کودکی، من والدینی، و من بالغ است.
منطق رویکرد گروهی تحلیل رفتار متقابل
تمرینهای تحلیل رفتار گروهی برای اعضاء خیلی مفید و کارساز میباشد. برن به این معتقد بود که گروه درمانی با روشن کردن طرحهایی که فرد برای زندگی تعیین کرده است خیلی سریعتر از درمان فردی به افراد کمک میکند. گولدینگها درمانی مبتنی بر بازتصمیمی[۸۴] را معرفی نمودند که راهکارهایی به مراجعان ارائه میدهد تا بتوانند تجربیات جدیدی را به دست آورده و تصمیماتی را که در پیشنویس زندگی گرفتهاند را تغییر دهند، به صورتی که بازتصمیمی کنند. این روش شبیه کارهایی است که در گروههای گشتالت درمانی انجام میشود و بر اینجا و اکنون تأکـید دارد. تفاوت گروههای تحلیل رفتار با گشتالت درمانی اینست که در اینجا اعضای گروه با معرفی اعضـای خانواده خود از گذشته تا حال به آگاهی بیشتـری میرسنـد و باعث میشود که تعامل و برخورد اعضای گروه با یکدیگر بیشتر شود. اعضای گروه با معرفی خود و خانواده از گذشته تا به حال باعث میشوند که نزدیکی بیشتری با سایرین داشته باشند، بیان مسـائل زندگی تکتک اعضـای گروه باعث میشود که مسائل ملـموستر باشد. با شناسایی تصمیمـات اولیهای که افراد گرفتهاند واحسـاس ارزشهایی که آنها از آن تصمیمات به دست آوردهاند ارتباط و تعامل آنها با یکدیگر افزایش یافته و آنها ترجیح میدهند که با واقعیات و مسائل روز درگیری پیدا کنند. بازتصمیمی عبارت است از یک تصمیم دوبارهای که صادقانه و با توجه به شناخت فرد از تصمیمات اولیه نادرست گرفته شده باشد. رابرت گولدینگ باز تصمیمی را اینگونه تعریف میکند: پیشبینی یک تجربه جدید در زندگی به صورتی که اعضا بتوانند طبق این تصمیمات و تجربیات جدید در رابطه با اعضای خانواده، دوستان و سایر افراد اجتماع موفق باشند و از عهده ارتباط با آنها بر آیند. (کوری، ۲۰۱۳)
مفاهیم کلیدی- الگوی روابط متقابل
فرد سه روش مختلف زندگی را در این جهان میآزمایند. هر یک از این سه روش شامل یک رشته از رفتارها، افکار و احساسها است. زمانی که رفتار، افکار و احساسهایم درست مانند زمانی که یک کودک بودم، در حالت روابط کودک خود قرار دارم. و مادامی که رفتار، افکار و احساسهایم درست شبیه والدینم و یا جانشینان آنهاست، من در حالت روابط والد خود قرار دارم. (جونز و استوارت، ۱۳۸۲) وقتی که افکار، و احساسهایم پاسخی مستقیم به وضعیت این زمانی و این مکانی در رابطه با آنچه که در اطرافم میگذرد است و تمام تواناییهایی را که به عنوان یک فرد بزرگسال دارم، به کار میگیرم، در حالت روابط «بالغ» خود قرار دارم. اغلب اوقات در کاربرد تحلیل رفتار متقابل به سادگی میگویم که در وضعیت «کودک»، «بالغ» و«والد» خود قرار داریم. زمانی که این سه حالت روابط را در کنار یکدیگر قرار دهیم الگوی روابط متقابل سه بخش شخصیت را که در واقع هسته اصلی نظریه است را به دست آوردهایم. روند تجزیه و تحلیل شخصیت در قالب روابط متقابل تفسیر ساختاری نامیده میشود.
حالت روابط «والد» رفتارها، افکار و احساساتی که از والدین یا جانشین آنها گرفته شده حالت روابط «بالغ» رفتارها، افکار و احساسهایی که واکنش مستقیم به وضعیت این مکانی این زمانی است حالت روابط «کودک» رفتارها و افکار و احساسهایی که از دوره کودکی باز نواخته میشود.
 
تعریف روابط متقابل
اریک برن یک حالت روابط متقابل را چنین تعریف کرده است: یک الگوی همسان از احساسها و تجربیاتی که مستقیماً با یک الگوی همسان و هماهنگ رفتاری ارتباط داشته باشد. ابتدا برن بر این عقیده است که روابط متقابل به این صورت تعریف میشوند که هر یک تلفیقی از احساسها و تجربیاتی هستند که به صورتی همسان با یکدیگر قرار میگیرند. به عنوان مثال: زمانی که فردی متوجه شد دیر به جلسه میرسد خاطراتی از دوران کودکی خود در رابطه با ترس از تنبیه شدن را تجربه کرد. چون این خاطره به یادش آمد احساس وحشتزدگی کرد. اگر شما راجع به این خاطرات از فرد بپرسید در او یقیناً تجربهی مجدد دوران کودکی خود را در این رابطه تأیید میکرد. او عواطف و هیجـانات دوران کودکی را به همین نسبـت تجـربه میکرد. تمام خاطرات فرد در رابطه با تجربیات دوران کودکیاش به اضافه احساسهایی که با این تجربیات همراهند به عنوان بخشهایی از حالت روابط «کودک» فرد تلقی میشوند. سپس اریک برن اظهار میدارد که رفتارهای خاص هر حالت روابط به صورت همسان با یکدیگر پدیدار میشوند. اگر فرد را پیدرپی مورد مشاهده قرار دهیم، تأیید خواهیم کرد که او سه دسته علایم رفتاری متفاوت از یکدیگر را میسازد. برن معتقد است که وقتی من با احساسها و تجربیاتی که بیان کنندهی حالت روابط به خصوصی هستند در تماس هستم، رفتارهایی را که بیان کننده همان حالت روابط است را ظاهر میسازم. به عنوان مثال وقتی فردی خاطرات دوران کودکی خود را در رابطه با دیر رفتن به مدرسه و احساسهای وحشـتزدگی که در آن زمـان داشت تجـربه میکند، او یک گروه از رفتارهایی را که یک کودک نشان میدهد را ظاهر میسازد. رفتارها مستقیماً مربوط به احساسها و تجربیات هستند و اینها با هم بیانگر حالت روابط «کودک» فرد هستند. نکته اساسی الگوی حالت روابط این است که این امکان را برای ما فراهم میسازد تا ارتباط قابل اطمینانی بین رفتارها، تجربیـات و احساسها به وجود آوریم. اگر فردی در حالت روابط کودک قرار دارد، و احساسهای دوران کودکی را بازنوازی میکند. (جونز و استوارت، ۱۳۸۲)
بازدارندهها[۸۵] و سوق دهندهها[۸۶]
یکی از کارهای مهم گولدینگ اینست که در تحلیل رفتار متقابل بازدارندهها و تصمیمات[۸۷] اولیهای را که کودک میگیرد و طبق آن پیشنویس زندگی را میسازد مشخص مینماید. وقتی والدین از رفتار بچهها عصبانی میشوند، پیامهای دستوری به آنها میدهند این پیامها اشاراتی دارد به پیامهایی که آنها در کودکی از والدین خود دریافت نمودهاند، و اغلب این پیامها بازدارنده میباشند برخی از این پیامها ناامیدی، ناکامی، اضطراب را به همراه دارند و بچهها نیز آنها را میآموزند. به عبارتی برخی از این بازدارندهها هستند که باعث انواع احساسهای نامطلوب در کودکی میگردند.
از نظر آسیب شناختی روانی والدین انواعی از بازدارندهها را به کودکان خود میدهند که شامل: نباید/ نباید اینطور باشی/ نباید از من جدا شوی/ نباید بخواهی/موفق نمی شوی/ فکر نکن/ خودت نباش/ رشد نکن/ قرض نده/ خوب نباش و…‌ (گولدینگها، ۱۹۷۹)
این پیامها غالباً به صورت غیرکلامی در دورههای سنی ما بین تولد تا هفت سالگی به بچه ها داده میشوند. طبق نظر ماری گولدینگ بچهها خودشان در همان سنین آغازین تصمیم به قبول یا رد آن پیامها میگیرند. یعنی خود آنها هستند که تصمیمات اولیه را از پیامها به دست میآورند برخی بر ضد بازدارندهها رفتار نموده و مخالفت میکنند و بعضی از کودکان طبق نظر والدین بزرگ میشوند. (کوری، ۲۰۱۳)
کودکانی که پیامهای والدین (بازدارندهها) را میپذیرند به دقت به این نکته توجه دارند که آنها چگونه مورد پذیرش والدین قرار میگیرند و فقط با اطاعت از آن پیامها در صدد و جلب توجه والدین هستند که همین امر باعث میشود قسمت اصلی سـاختار شخصـیتی آنان طبق آن پیـامها ساخته شود. والدینی که از عمـلکرد بچههای خود ناراضـی هستند با سـوقدهندههای اولـیه خیلی زودتر مواجه میشوند. یعنی کودک پیامی را بر علیه بازدارندهای که پدر یا مادر میفرستد، رفتار میکند که در نتیجهی آن مخالفت با پدر و مادر شروع میشود. البته سوقدهندهها نیز از من والدینی آنها داده میشود و شامل پیامهایی مانند باید و نباید و… را بیان میکند سوقدهندهها شامل: کامل باش[۸۸]/ دیگران را خشنود کن[۸۹]/ سختکوش باش[۹۰]/ قوی باش[۹۱]/ عجله کن[۹۲] میباشد. (جونز و استوارت، ۲۰۰۲) نکته مهم در رابطه با سوقدهندهها این است که کودک هنوز به قدر کافی بزرگ و کامـل نیست که برای خشنود کـردن دیگران تلاش زیادی انجام دهد. و همینطور برای اجـرا کردن سـایر سوقدهندهها فرد باید بیش از حد توانایی خود تلاش کند که آن هم باعث بروز مشکلاتی میگردد. بازدارندهها و سوقدهندههایی که کودک از والدین دریافت میکند به مراتب دردناکتر از پیامهایی است که فرد ممکن در جامعه و یا سایر افراد دیگر دریافت کند. اعضای شرکتکننده در جلسات گروه درمانی با کمک یکدیگر و شرکت در گفتگوهای جلسات بسیاری از پیامهای بازدارنده[۹۳] و ضد بازدارندهها[۹۴] نظیر بکن/ نکن/ باید/ نباید و… را کشف نموده و الگویی از طرح طرح اولیه زندگی به دست میآورند. در واقع طرحهای اولیهای را که فرد بر اساس آن پیشنویس زندگی را طرح میکند را به دست میآورند. پس از به دست آوردن طرحهای اولیه از پیامها، آگاهی از بازدارندههایی که آنها در زمان کودکی پذیرفتهاند، شناخت خود و تجزیه و تحلیل پیـامها، در یک موقعیت بهتر «در گروه» آنها را نقد و بررسـی نـموده و خود تعیین میکنند که تا چه حد مایلند آن دستورات را ادامه دهند و یا کاملاً آنها را تغییر دهند. (کوری، ۲۰۱۳)
نیاز به نوازشها[۹۵]
واژه نوازش را میتوان یک تماس صمیمانه جسمانی دانست، اما این در عمـل ممکن است شـکلهای متعددی داشته باشد. بسیاری از مردم نوزاد را لفظاٌ نوازش میکنند، دیگران او را در آغوش میگیرند و… با بسط دادن این معنا، نوازش را میتوان اصطلاحاً هر نوع حرکتی به حساب آورد که به رسمیت شناختن حضور دیگری را نشان میدهد. بنابراین نوازش را میتوان واحد اساسی اجتماعی نامید. تبادل نوازشها رفتار متقابلی را تشکیل میدهند که واحد آمیزش اجتماعی[۹۶] است. (برن، ۱۳۸۴) افراد برای رشد و توسعه به محرکها و انگیزههای فیزیکی، اجتماعی و عقلانی نیازمند هستند. یکی از این نیازها، نیاز به تحریکهای جسمی و عاطفی است. برن، این حالت را نیاز به محرک[۹۷] نامید. او به کارهای تحقیقاتی که بر روی رشد انسان و حیوان انجام داده است اشاره میکند. در یک تحقیق معتبر و شناخته شده رنه اسپتیز[۹۸] (۱۹۴۵) به مشاهده کودکان پرورشگاهی پرداخت. آنها تغذیهی خوبی داشتند، از نظر بهداشت و درجه حرارت کاملاً در وضعیت مطلوبی قرار داشتند، با این حال آنها از کودکانی که با پدر یا مـادر و یا مراقبین خود زندگی میکـردند بیشتر در معـرض اختلالات بدنی و روانی قرار میگرفتند. اسپتیز به این نتیجه رسیده بود که آنچه این کودکان نداشتند محرک بود. آنها در تمام روز به جز دیوارهای سفید اتاقشان چیزی نداشتند که به آن نگاه کنند. و مهمتر از همه، کسانی که از این کودکان نگهداری میکردند تماسهای جسمی بسیار کمی با آنها داشتند آنها نه لمس میشدند، نه در آغوش گرفته میشدند، و نه نوازش میشدند. در نتیجه، این نکته بدان معنی است که آنچه اسپیتز محرومیت عاطفی[۹۹] مینامد، ممکن است مهلک باشد. این ملاحظات به ظهور فرضیهی گرسنگی محرک[۱۰۰] در نوزاد انجامید، و همچنین دال بر آن بود که مطلوبترین محرکها آنهایی هستند که از راه صمیمیت جسمی[۱۰۱] عمل میکنند. انتخاب کلمه نوازش توسط برن به نیاز اولیه برای لمس شدن مربوط میشود. اینکه ما به عنوان افراد بزرگسال هنوز در پی تماس جسمانی هستیم ولی یاد میگیریم که شکلهای دیگر درک حضور دیگری را جانشین لمس کنیم. یک تبسم، یک تعریف، و یک تمجید یا حتی اخم و ترشرویی نشان میدهد که حضور ما درک شده است. (جونز و استوارت، ۱۳۸۲) یک نوازش عبارتست از هر فعالـیتی در جهت بازشنـاسی یا نمایش مرحلهای از انگیزهها میباشد. نوازشهای روانی «کلامی و غیرکلامی[۱۰۲]» برای احساس ارزش مهم و ضروری است. نوازشها دارای حالات مختلفی از جمله: کلامی و غیرکلامی، شرطی و غیرشرطی، محبت، گرمی یا قدردانی کلامی با همراه با نگاه، لبخند، تماس و یا حتی حالتهای صورت هستند که همگی برای سلامت روان مفید میباشد. (کوری، ۲۰۱۳)
نوازشهای منفی[۱۰۳] نیز با اینکه در محدودیت قرار دارند ولی باز هم برای افراد مهم است چون فرد با گرفتن آن احساس وجود داشتن و حضور مینماید. مثلاً “من دوست ندارم شما از کامپیوتر شخصی من استفاده کنید.” (کوری، ۲۰۱۳) نوازشهای منفی یک راه برای ارائهی بازخورد رفتار مردم میباشد و البته در بسیاری از مواقع آنها برای محافظت و حمایت بچهها لازم است. یعنی پدر و مادر با دادن نوازشهای منفی به بچهها، از آنها مراقبت میکنند. مثل: “تا من دستت را نگرفتم از خیابان عبورنکن” جالب اینست که دادن نوازشهای منفی بهتر از اینست که فرد اصلاً نوازشی دریافت نکند چرا که نوازش نگرفتن به معنای نادیده گرفتن است و فردی که هیچ نوازشی دریافت نکند احساس طرد شدگی میکند، بچهای که از والدین هیچ نوازشی (نه مثبت و نه منفی) دریافت نکند، احساس طرد شدن از خانواده را دارد. این کودکان در جامعه مرتب به دنبال کسب نوازش هستند. و یا اینکه منزوی شده و با هیچکس رابطه برقرار نمیکنند. در آزمایشهای دیگری که توسط دکتر اس. لواین[۱۰۴] (۱۹۵۷-۱۹۶۰) روی موشها انجام شده، که نتیجه این آزمایش این بود که نه تنها رشد جسمی و فکری و عاطفی، بلکه رشد بیوشیمیایی[۱۰۵] مغز و حتی مقاومت در مقابل لوسمی[۱۰۶] نیز به نحو موثری تحت تاثیر نوازش قرار دارند. جنبه مهم این آزمایشها این بود که نشان داد نوازشهای ملایم و شوکهای الکتریکی دردناک در سلامتی جانور تاثیر مساوی دارند. (کوری، ۲۰۱۳) کلاود اشتاینر[۱۰۷] (۱۹۷۱) نوازشها، را تبادلی توصیف میکند بدین صورت که نوازشها یا پیشنهاد میشوند و یا رد میشوند، یا به طور مستقیم تقاضا میشوند و یا مستقیماً رد میشوند.
اشتاینر بر این باور است که همه ما در، دوران کودکی تحت تلقین و آموزش والدینمان در مورد پنج قانون محدود کننده و بازدارنده در مورد گرفتن و دادن نوازش، قرار گرفتهایم. این پنج قانون «اقتصاد نوازش[۱۰۸]» نامیده شده است که به شرح زیر است:۱- وقتی که میتوانی نوازش بدهی، از دادن نوازش خودداری کن[۱۰۹] ۲- وقتـی که به نوازش احتیاج داری آن را طلب نکن[۱۱۰] ۳- وقتی که نـوازش میخواهی اگر هم به تو بدهند آن را نپذیرد[۱۱۱] ۴- وقتی که نوازش نمیخواهی آن را طرد نکن[۱۱۲] ۵- به خودت نوازش نده[۱۱۳]. (جونز و استوارت، ۱۳۸۲)
وقتی اعضای گروه متوجه شدند که که این قانونهای نادرست و تحمیلی چگونه و چه مقدار بر رفتارشان تأثیر میگذارد آنها میتوانند با تغییر نوع این پیامها به تبادلات سالمتری برسند.(کوری، ۲۰۱۳)
وقتی اعضای گروه متوجه شدند که که این قانون های نادرست و تحمیلی چگونه و چه مقدار بر رفتارشان تأثیر می گذارد آنها می توانند با تغییر نوع این پیامها به تبادلات سالمتری برسند. (کوری، ۲۰۱۲)
تصمیمات و بازتصمیمها[۱۱۴]
همانطور که در آغاز توضیح داده شده بود تحلیل ارتباط بر شناخت/ منطق و جنبههای رفتاری تأکید دارد، به خصوص بر اینکه خود ما از تواناییهایی که برای آگاه شدن داریم مطلع شویم یعنی ما خودمان به این درک برسیم که میتوانیم با آگاهی و شناخت تصمیمات را عوض کنیم و یا بازسازی نمائیم و با تغییری که در آنها به وجود میآوریم از زندگی بهتری بهرهمند شویم. در این قسمت تمرکز اصلی کار بر تصمیماتی میباشد که مطابق با بازدارندهها و سوقدهندههای پدر و مادر یا جانشین آنها است و اینکه اعضای گروه یاد بگیرند این تصمیمات اولیه را تغییر دهند و تصمیماتی جدید و درست را انتخاب کنند. توجه به این نکته مهم است که یک دستور والدینی ممکن است به صورتهای گوناگونی برداشت شده و پرورش داده شود و خود دلیلی برای آسیب شناختی باشد. به صورت نمونه، بازدارنده (دستور) «احمق نباش» ممکن است کودک از آن چنین درک کند که «من هرگز کاری را دوباره انجام نمیدهم» به این تعمیم یابد که «من به دیگران اجازه میدهم که در مورد من تصمیم بگیریم» یا به این مسئله ختم شود «من احمقم و میخواهم احمق باقی بمانم» همینطور بازدارنـدهای که پیام «خودت نبـاش» را میدهـد میتواند به تصـمیمگـیریهای زیر منجر شود: «من میخواهم خود را از اینکه واقعاً هستم پنهان کنم» به این «من گاهی اوقات میخواهم کس دیگری باشم» به این برداشت برسد که «من میخواهم خودم را بکشم تا اینکه آنها مرا دوست داشته باشند و مرا بپذیرند» گاهی اوقات بازدارنده «خودت نباش» این پیام را میدهد که از جنس خودت نباش که در نتیجه آن فرد دچار سردرگمی در هویت جنسی خود میشود و نمیداند که از نظر جنسی مرد یا زن است. (کوری۲۰۱۳)
بازیها[۱۱۵] و ضدبازیها[۱۱۶]
بازیهای روانی ممکن است مثل ورق بازی، به تنهایی انجام شود، یا مانند  بازی شطرنج دو نفره صورت گیرد ویا مانند بازی بسکتبال چندین نفردر آن شرکت کنند.درهر صورت، بازیکنان آگاهیهایی ظاهری از قوانین بازی دارند و آن را انتخاب میکنند، شاید بیشتر به این دلیل که راه بهتری سراغ ندارند. اغلب مردم یاد گرفتهاند که خواستهها و نیازهای خود را از دیگران به طور مستقیم تقاضا نکنند. در نتیجه نیازهای خود را با اشاراتی مانند غمگین یا بینوا نشان دادن خویش، پا بر زمین کوبیدن، خود را خشمگین نشان دادن و یا به وسیله لبخندهای امیدوار کننده و اعمال تشویق کننده بیان میکنند. کسـانی نیز هستنـد که با سخنـان خویش افراد اطـراف خود را زیر سـلطه قرار میدهند و آنچه را میخواهند به دست میآورند. (جیمز و ساوری، ۱۳۸۲)
افراد معمولاً دیگران را آلت دست خود قرار میدهند، نه به این علت که میخواهند آن کار را بکنند، بلکه بدین سبب که نمیدانند غیر از آن چه باید بکنند، یا وحشت دارند که تقاضاهای خود را به طور مستقیم بیان کنند، زیرا ممکن است به وسیله تقاضاهای مستقیم، نادیده گرفته شوند یا مسخره و یا به نوعی تنبیه گردند. افراد به بازیهای روانی میپردازند زیرا آنها را در دوران کودکی آموختهاند. بیان غیرمستقیم نیازها و حتی طفره رفتن از ابراز آن، احساس امنیت بیشتری را در افراد به وجود میآورد تا پذیرش خطر احتمالی طردشدگی که میتواند پیامد در خواستهای کاملاً مستقیم باشد. (جیمز و ساوری، ۱۳۸۲) اینکه بگوییم قسمت اعظم فعالیت اجتماعی شامل بازی است، لزوماٌ به این معنا نیست که جنبه سرگرمی و لذت آن بیشتر است، یا طرفین به نحوی جدی درگیر آن نیستند، مشخصه اصلی بازیها، ساختگی بودن هیجانات نیست بلکه قاعده داشتن آن میباشد. (برن، ۱۹۶۶)
بازیها طبق موقعیتهای که حرکـات در آنها اتفـاق میافتـد شدهاند: «بازیهای زندگی[۱۱۷]»، «بازیهای ازدواج[۱۱۸]»، «بازیهای مهمانی[۱۱۹]»، «بازیهای روابط جنسی[۱۲۰]»، «بازیهای دنیای تبهکاری[۱۲۱]»، و بخشی در رابطه با دنیای حرفهایها «بازی اتاق مشاوره[۱۲۲]» و بالاخره نمونههایی از « بازیهای خوب[۱۲۳]» تقسیم میشود. (برن، ۱۳۸۴)
استیفن کارپمن[۱۲۴] (۱۹۶۸) نمودار ساده و در عین حال موثری را برای تجزیه و تحلیـل بازیهای روانی طرحریزی کرد و آن را مثلث نمایشی[۱۲۵] نامید که نقشهای نمایشی که عبارتند از: قربانی[۱۲۶]، زجردهنـده[۱۲۷] و نجاتدهنده[۱۲۸]، به عنوان نمایشهایی کوچک در هر بازی روانی اجرا میشوند، به صورتی که بازیگران معمولاً نقشهای خود را با ادامه جریان بازی عوض میکنند. در انتهـای هر بازی روانـی یک یا چند نفر از بازیکنـان کهدرگیر بازی هستند، احساسهای منفی و ناخوشایندی خشم، افسردگی، سردرگمی، کلافگی و یا آزردگی را جمعآوری میکنند. گاهی اوقات بازیکنی احساسهای حق به جانبی و بیگناهی را جمعآوری میکند و دیگران را به انجام دادن بازیهای روانی متهم میسازد. افراد میتوانند بازیهای روانی را با متوقف ساختن توضیحات اغراقآمیز درباره نکات قدرت و ضعف خود و یا دیگران قطع کنند و مستقیماً در جهت گرفتن پاداش مثبتی که درباره پیامد بازیهای روانی ناخوشایند و مخرب است گام بردارند. اینکه انسان با دیگران صریح و بیپرده باشد به شهامت نیاز دارد، در حالی که صریح و بیپرده بودن با دیگران، معانی تازهای به روابط انسانی میبخشد. (جیمز و ساوری، ۱۳۸۲)
بازیهای روانی چگونه آموخته میشوند؟
بنا بر نظریات «اریک برن» بازیهای روانی عبارتند از الگوهای آموخته شده در دوران اولیهی کودکی، که از نسلی به نسل دیگر انتقال مییابند. بازیهای مورد علاقه هر فرد را میتوان به وسیله اولیای آن شخص و اجداد او رد یابی کرد و مسیر آن را به سوی فرزندانشان دنبال نمود. در صورتی که دخالت سازندهای وجود نداشته باشد، آنـان نیز این بازیها را به نسـلهای آینـده منتقل میکنند. (جیمز و ساوری، ۱۳۸۲) این به روشنـی نشان میدهد که بازیها را کودکان به طور عمدی آغاز میکنند و پس از آنکه هر بازی طرح ثابتی از انگیزه و پاسخ را پیدا کرد، فراموش میشود، اما طی مراحلی به عرصه آگاهی وارد میشوند. (برن، ۱۳۸۴)

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.