نقد تطبیقی مکتب رمانتیسم در اشعار فریدون مشیری و تاگور هندی۹۱- قسمت ۴۸

نقد تطبیقی مکتب رمانتیسم در اشعار فریدون مشیری و تاگور هندی۹۱- قسمت ۴۸

تاگور در شعر “شرمنده نباشید برادرانم” مردم را به ایستادگی در برابر قدرتمندان دعوت مییکند. و بر بیِدوامی تکبر اشاره دارد. وبه آزادی روح و روان معتقد است:
شرمنده نباشید برادرانم
از این که با ردای سپید سادگیِمان
در برابر متکبران و قدرتمندان بایستید.
بگذارید تاج افتخار شما فروتنیِتان باشد
آزادیِتان، آزادی روح و روان
سریر خدایی را روزانه بر عریانی وسیع فقرتان
بنا کنید، و بدانید که آن چه هیولاست
بزرگ نیست
و تکبر دوامی ندارد (دهباشی، ۱۳۸۸ : ۲۰۹).
آبشار میِخواند
“وقتی به آزادیِام برسم “
ترانهیام را پیدا میِکنم،
این رویایی است،
که در آن همه چیز آزاد و رها هستند.
و آزاد میِکنند،
موقعی که بیدار شوم و آزاد باشم
آنِها را در تو جمع خواهم دید.
حقیقت ببخش
خدایا! جانِها و دلِهای پسرها و دخترای دیار مرا یگانه کن (همان: ۳۲۰).
۴-۲-۵٫ کشف و شهود :
تاگور عارفانه در پی آن است که “حقیقت” را در زندگی متجلی سازد. از این رو تجربهِهای شعری–دینی و نیز اجتماعی–آموزشی تاگور همه بار و بر این جویندگی است. به زبان خود او: «حقیقت را میِتوان آن شخصی دانست که در نمودهای پیاپی بر شخصیتِها تاثیر میِنهند.تاگور عارف است،عارفی عمیقا انسان‏گرا و عاشق زیبایی و حقیقت. او حقیقت را ناشناختنی و غیر قابل دسترس نمیِداند. حقیقت امری است شخصی و تحقق آن مد نظر است «بنابر این تاگور حقیقت را” نشان نامتناهی” میِنامد. هرگاه از شخصیت متعال سخن میِگوید به حقیقت نظر دارد که خداست، گه گاه نیز آن را “طبیعت کبیر” میِخواند»
(دهباشی، ۱۳۸۸ : ۷۸).
البته بر این دو مفهوم گونه سومی را باید افزود که “خود” یا فرد متناهی است. در اندیشهِی تاگور خدا، طبیعت و خود، باز نمود سه وجه از حقیقت یگانه است.
” ترانه ۱۵ از مجموعه عبور “
او کیست که تنها در این زمین خفته بیدار است
در میان برگِهای آرام خواب آلودست؟
کیست که در آشیانهِی خاموش پرندهِها بیدار میِشود
در گوشهِهای پنهان غنچهِهای گل بیدار است؟
کیست که در میان ستاره ها
در تپش شب و در اعماق رنج وجود من بیدار است؟ (تاگور، ۱۳۸۸ : ۲۱۳)
*در جست و جوی نامتناهی: “ترانه ۵، مجموعه باغبان “
بی قرارم. تشنهِی چیزهای دور دستم
جانم با اشتیاق پرمیِکشد که دامن آن فاصلهِی تیره را لمس کند

مشتاقم و هشیار، غریبهِیی در دیار غریبم.
نفس تو به من میِرسد و امیدی محال را زمزمه میِکند.