نقد تطبیقی مکتب رمانتیسم در اشعار فریدون مشیری و تاگور هندی۹۱- قسمت ۳۸
Abstract Connection Technology Background

نقد تطبیقی مکتب رمانتیسم در اشعار فریدون مشیری و تاگور هندی۹۱- قسمت ۳۸

آوازت را و رفتنت را می‏خواهند.
تو آیا بارلنگی آنان را به دوش می‏کشی؟ (تاگور، ۱۳۸۹،مرغان آواره،۷)
۴-۲-۱-۲-۲جریان حیات در طبیعت:
تاگور به این بسنده نمی‏کند که بگوید طبیعت و انسان به هم بسته‏اند، بل که او این اندیشه را می‏پرورد و برخی از«نقاط تماس»این دو قلم‏رو را بیان می‏کند.به نظر او آن چه انسان را به‏ طبیعت می‏پیوندد حیات است:
هستی من یکی شگفتی جاویدان است
که نامش حیات است. (مرغان آواره،۲۲)
و معنی حیات از نظر او «ریتم و زیبایی»است که مشترک میان انسان و طبیعت است چرا که‏ تمام این‏ها فقط جلوه‏های متفاوت یک معنا هستند که می‏توان آن را در یک«جریان ازلی حیات»یا «انرژی حیاتی»خلاصه کرد. حضور این انرژی در طبیعت و نیز در انسان-که یوگا نیز بر آن‏ تأکید می‏کند- یگانگی آن دو را ناگزیر می‏کند.این اندیشه را در شعر (۶۹ گیتانجلی ) چنین‏ می‏بینیم:
همان جریان حیات که در رگ‏های من جاری است
شب و روز،در تمامی جهان جاری است و با میزان موزون می‏رقصد.
این همان حیات است که همراه با غبار زمین در پرهای بی‏شمار علف
جوانه می‏زند به شادی
در امواج خروشان برگ‏ها و گل‏ها راه می‏یابد به نیرو.
و همان حیات است که در گهوارهِی اقیانوس زاد و مرگ،در جزر و در مدّ تاب‏ می‏خورد.
احساس می‏کنم اندام‏هایم از لمس این جهان حیات، شکوه یافته. و غرورم از تپش‏ حیاتی اعصار است که این دم در خونم می‏رقصد» (تاگور، ۲۲۹:۱۳۸۹)
۴-۲-۱-۳٫ بازگشت به کودکی
«تاگور دوران کودکی سختی را پشت سر گذاشته بود. او کوچکِترین فرزند خانوادهِای پر جمعیت بود و به همین دلیل بیشتر دوران کودکیِاش در تنهایی خیال انگیزی گذشت که او را سوق میِداد، به سوی شاعرانه دیدن جهان و شاعرانه حس کردن طبیعت. وظیفهِی پرستاری او را خدمتکاری جوان و نابخرد به نام “شیام” به عهده داشت و او بیشتر اوقات تاگور را تنها در اتاقی متروک، دور از خانواده زندانی میِکرد و سرچشمهِهای جوشان شعر او همین خیالبافی و تنهایی دوران کودکیش بود. کودک مجبور بود با حسرت و از پنجرهِی کوچک اتاق شادی و نشاط و آزادی دیگران را ببیند و رنج بکشد. آثار این اندوه همراه با دوران کودکی را میِتوان در برخی از اشعار او مشاهده کرد از جمله:
«در گوشهِای از خانهِی بزرگ کهن سال / مرا درون زندانی تنگ و تاریک حبس کرده بود و اجازه خروج از آن زندان را نداشتم / …/ کف زندانم سنگ فرشی بود پر از نقشِهای منقوش / و پنجرهِهایش کرکره چوبین داشت /که از پشت آن میِتوانستم دید بوستان دل انگیز را / با استخر پهناورش که پلهِهای سنگی داشت / و دو ردیف درختان نارگیل سر برافراشته به سوی آسمان / ایستاده درکنار دیوار / و یک درخت انجیر هندی پیر در کرانهِی شرقی برکه که بافته گیسوان آویزانش با ریشهِهای ضخیم درهم تنیده بود»
(دهباشی، ۱۳۸۸ : ۵۴).
تاگور در چند شعر از دفتر “هلال ماه نو” حسرتِها و آرزوهای کودکیِاش را با شعرهای کودکانهِای سروده است. در شعر” درخت انجیرهندی ” تاگور با همین درخت انجیر پیری که د رحیاط خانهِشان بود و یکی از صمیمیِترین دوستان دوران کودکی او به شمار میِرفت. درباره حسرتِها و آرزوهای دوران کودکیِِاش چنین راز و نیاز میِکند:
« تو ای درخت انجیر هندی که با شاخساران درهم آمیختهِات کنار برکه ایستادهِای، آیا همِچون مرغان بی_ وفای فراموش کاری/ که یک چند بر شاخسارانت آشیان میِکنند / و سپس به سوی سرنوشت خویش پر می_ گشایند / فراموش کردهِای آن پسرک خردسال را.
یادت نیست چگونه پشت پنجره میِنشست / و سرشار از شگفتی و حسرت / به ریشهِهای درهم تنیدهِات که در خاک فرو میِشدند، / نگاه میِکرد !
و در پایان شعر آرزوهای از دست رفتهِاش را با تحسّر میِگوید:
«آرزو میِکرد که نسیم میِبود و از میان شاخساران پر خش خش تو میِوزید / یا سایهِی تو میِبود و به همراه سفر روز بر کرانه های آب گسترده میِشد / آرزو میِکرد، مرغکی میِبود / و بر شاخساران کوچک تو میِنشست ،/ یا چونان اردکِها در میان علفِهای هرز و سایهِهای وهم انگیز شنا میِکرد» (همان: ۵۵) .
عشق به کودکان محور اصلی اندیشه تاگور است. اشعار او در مجموعه اشعار “ماه نو” دربارهِی کودک است. اما لزوماًً نمیِشود آن را کتابی برای کودکان دانست، برخی از اشعارش از زبان بچهِها گفته شده است و احساس_ های آنان را بیان میِکند، و بعضی از زبان مادر و پدر بازگو شده است. در شعر” جهان کودک ” تاگور به زیبایی، دل جهان کودک را آرامِترین جای جهان میِداند. و با تحسّر آرزو میِکندکه کاش میِتوانست در آن جای گیرد و از عقل و قوانین دست و پا گیرش رهایی یابد.
«ای کاش میِتوانستم در دل جهان بچهِام جای آرامی بگیرم،
…..
ای کاش میِتوانستم در راهی که از جان کودک میِگذرد و به آن سوی تمامی مرزِها میِرسد سفر کنم.
آن جا که عقل از قوانینش بادبادک میِسازد و هوا میِکند و حقیقت، واقعیت را از بندهایش آزاد میِکند»
(تاگور، ۱۳۸۹ : ۲۷).
در شعر ” چرا وچه موقع ” شاعر منشأ تمام زیبایی طبیعت را سرشت و بازی کودکان میِبیند. رنگ گلِها، رقص برگِها، هم آوازی موجِها همه در گرو بازی کودکان رقصان است.
فرزندم، موقعی که برایت بازیچهِهای رنگارنگ میِآورم میِفهمم.
که چرا رنگِها بر ابرها، بر آب، چنین به بازی برخاستهِاند،
و گلِها به رنگِهای گوناگون در آمدهِاند.
برای این که من دراین موقع بازیچهِهای رنگارنگ به تو میِدهم.
موقعی که آواز میِخوانم تا تو را به رقص وادارم.
به راستی میِدانم، چرا در برگِه

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  jemo.ir  مراجعه نمایید.

ا موسیقی و چرا امواج همِآوازیِشان را به قلب زمین سرا پاگوش میِفرستند
برای این که من در این موقع آواز میِخوانم
تا تو را به رقص وادارم. (همان: ۲۹).