دسته بندی علمی – پژوهشی : 
نقد تطبیقی مکتب رمانتیسم در اشعار فریدون مشیری و تاگور هندی۹۱- قسمت ۲۹

دسته بندی علمی – پژوهشی : نقد تطبیقی مکتب رمانتیسم در اشعار فریدون مشیری و تاگور هندی۹۱- قسمت ۲۹

با تمام اشکِهایم، باز نومیدانه
خواهش میِکنم
بس کنید
بس کنید !
فکر مادرهای دلواپس کنید.
رحم بر این غنچهِهای نازک نورس کنید.
بس کنید (همان، ج۱: ۶۹۰).
«نیمه دوم سالِهای ۵۰ با پیروزی انقلاب که رویکرد ادبیات به ویژه شعر، رویکردی اعتراضی–اجتماعی است، شاعر نیز متأثر از این رویکرد مجموعه «از خاموشی» را منتشر میِکند که عنوان اولیه آن “خاموشی تا فریاد” بود ولی فقط “از خاموشی” به چاپ رسید و قطعات”تا فریاد” چاپ نشده باقی ماندند. در کتاب چاپ نشده”تا فریاد” شعرهای بسیار متفاوتی دیده میِشود که بیشتر آنها از لحاظ محتوایی شعرهای اعتراض هستند:
با ما به آشتی منشینید.
ما از جهان خوب شما دور ماندهِایم.
ما در حصار پوچ تظاهر
ما در غبار شوم تملق
محصور ماندهِایم!

ما مانده ایم و وحشت این شام بی سحر
با این غمی که با لب خاموش می کشیم
ما ماندهِایم و نعش فضیلت، که صبح و شام
در سرزمین سوخته بر دوش میِکشیم…
با ما به آشتی نشینید !» (شاکری یکتا، ۱۳۸۷: ۲۹۰ )
همان طور که مشاهده میِشود، شاعر از من و تو، گذر کرده قدم به وادی «ما» میِگذارد و دردهای اجتماع را به تصویر میِکشد.
نخستین بارقهِهای اجتماعی شاعر در مجموعهِی “بهار را باور کن” متجلی میِشود که مشیری آرام آرام، از “من”خود دور میِشود و حدیث نفس او، آمیزه ای است از «ما» و جهان پیرامونش، تنهایی انسانی او به دغدغه اجتماعی تبدیل میِشود مثل شعرهای: غبار آبی،ستوه، اشکی در گذرگاه تاریخ، چتر وحشت، خوشه اشک،از مجموعه بهار را باور کن (همان:۲۶۳).
در میان این اشعار شعر “اشکی در گذرگاه تاریخ” را که نمونه کامل یک شعر اجتماعی و در عین حال رمانتیک است از نظر میِگذارنیم:
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان «آدم»
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید.
آدمیت مرد!
گرچه آدم زنده بود !
از همان روزی که یوسف را برادرها
به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون
دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود،گر چه آدم، زنده بود (همان: ۴۹۰).
شاعر در همین ابتدا پیام خویش را به صراحت اعلام میِکند: مرگ آدم و یا آدمیت! و در ادامه شعر با متوسل شدن به آیات قرآن از طریق تلمیح، مرگ انسانیت را مطرح میِسازد، در ضمن شاعر به روحیه ظریف و ضعیف خود نیز اشارهِای دارد. تا حدی که از دیدن صحنهِی قاتلی بردار، به هم می ریزد و تاب تحمل چنین صحنهِای را ندارد:
من که از پژمردن یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر–حتی قاتلی بردار–