خدا و عینیّت گرایی اخلاقی- قسمت ۱۴
Human head and brain. Different kind of waveforms produced by brain activity shown on background. Digital illustration.

خدا و عینیّت گرایی اخلاقی- قسمت ۱۴

۱٫۲٫۲٫۳) مقدّمهی سوم: امکان وجود قانون اخلاقی تنها در یک ذهن مطلق
پس قانون اخلاقی و آرمان اخلاقی، از جنس تصوّر و ایده است و هنگامی که چنین ویژگیای داشت، وجودش را وجودی مادّی نخواهیم شمرد و برای یافتن آن به عالم مادّه نظر نخواهیم کرد. بلکه چشم بر جهان ذهن خواهیم دوخت و در عالم اذهان به دنبال آن خواهیم گشت. امّا با نگاهی اجمالی متوجّه خواهیم شد اندیشهی بشری مملو از تناقضات فکری است. هر کس به نحوی میاندیشد و هر کس متفاوت از دیگری میفهمد. امّا قانونهای اخلاقی یقینی و مطلق و ثابتاند و اذهانی چنین متغیر نمیتوانند محلی برای احکام مطلق و ثابت باشند. آرمان اخلاقی بهخاطر اطلاق و کمالاش آگاهی و ذهنی را میطلبد که مانند خودش مطلق و کامل باشد. ذهنی که بتواند صدق احکام اخلاقی، کمال آرمانهای اخلاقی و اطلاق قوانین اخلاقی را تضمین کند. اخلاق و ارزشهایش تنها در چنین ذهنی متبلور میشود:
یک قانون اخلاقی مطلق یا آرمان اخلاقی نمیتواند در اشیا مادّی وجود داشته باشد و همانطور که دیدیم این آرمان اخلاقی در ذهن این فرد و آن فرد به خصوص هم، نمیتواند وجود داشته باشد. تنها هنگامی که به وجود یک ذهن و اندیشهای اعتقاد داشته باشیم که آرمان اخلاقی و قانون اخلاقی به نحوی برای او واقعیت داشته باشد، ذهنی که منبع همهی اموری است که در قضاوتهای اخلاقی ما صادق محسوب می شود، میتوانیم به نحو معقولی بگوییم که آرمانهای اخلاقی هیچ چیز کمتر از جهان واقعی ندارند( Rashdall,1907, II : 212).
۱٫۲٫۲٫۴) ضرورت عقلی وجود ذهنِ مطلق برای وجود آرمان اخلاقی مطلق
ما وجود عینی قانون و آرمان اخلاقی را پیش از این پذیرفتهایم(در مقدّمهی اوّل) و این را پذیرفتیم که نمیتوانیم در برابر این سؤال که: «این قانون و آرمان اخلاقی در کجاست؟» سکوت کنیم (مقدّمهی دوم) اگر به وجود حقیقی این آرمان و قانون معتقدیم، وجود، ظرف میخواهد و باید بتوانیم برای این سؤال پاسخی ارائه دهیم. پس عقلاً باید به دنبال ذهنی متفاوت از ذهن بشری بگردیم. ذهنی که بتواند این احکام را با تمام اطلاق و کمالاش فهم کند. این ذهن و آگاهی باید مانند آنچه در خود دارد، یعنی احکام مطلق، مطلق و کامل باشد. پس منطقاً باید به وجود ذهنی حکم کنیم که مطلق و کامل است. این ذهن، مطلق و کامل است، زیرا این ایدهی قانون کامل و مطلق اخلاقی را دربر دارد:
آرمان اخلاقی در هیچ جا و به هیچ نحوی نمیتواند وجود پیدا کند مگر در یک ذهن فعال. یک آرمان اخلاقی مطلق هم تنها میتواند در یک ذهن از آن جهت که همهی واقعیت از این ذهن سرچشمه میگیرد وجود داشته باشد( Rashdall,1907, II : 212).
به این ترتیب میتوان معتقد بود باور به عینیّتگرایی اخلاقی از باور به وجود خدا حمایت عقلانی میکند(۱۳). زیرا با مقدّماتی که بیان شد، وجود خدا را، از جهت منبع و سرچشمهی احکام اخلاقی بودن، لازم میگرداند. عینیّتگرایی اخلاقی باعث میشود عقلاً باور به خدا لازم شود زیرا اگر وجود خدا را نپذیریم احکام و قوانین اخلاقی عینی نخواهند بود و این خلاف ادّعای مطرح شدهاست. پس یا باید وجود خدا را به عنوان ذهن مطلق دربردارندهی قوانین اخلاقی بپذیریم یا عینیّت ارزشها و احکام اخلاقی یا اطلاق قوانین و آرمانهای اخلاقی را فراموش کنیم. تنها زمانی میتوانیم بپذیریم که آرمان مطلق اخلاقی وجود دارد که از لحاظ منطقی وجود ذهن مطلق را هم بپذیریم زیرا اگر این ذهن مطلق وجود نداشته باشد، آرمان اخلاقی بی مأوی و سرگردان میشود( Rashdall,1907, II : 212).
پس رفتارهای اخلاقی ما دارای یک منشأ هستند و تابع قانونی هستند که این قانون وجودش در ذهن مطلق خداست. بدون این ذهن مطلق، رفتارهای اخلاقی ما هیچ سرمشق نخواهند داشت و قانونی نخواهد بود که بتوان رفتارهای اخلاقی را بر اساس آن تنظیم کرد و این یعنی عینی نبودن احکام اخلاقی.
۱٫۳) نقد استدلال اخلاقی راشدال
۱٫۳٫۱) امکان باور به قانون اخلاقی بدون فرض وجود خدا
عدهای دربارهی این ادّعاهای راشدال اعتراض کردهاند و اخلاق را بینیاز از آن دانستهاند. این منتقدین میپرسند چه لزومی دارد که در باب وجود قوانین و احکام اخلاقی تجسس کنیم و در نهایت آنها را مادّی یا غیرمادّی بدانیم و بعد مجبور شویم ذهن مطلقی را فرض بگیریم تا این قوانین و احکام را در آن جای دهیم؟ اخلاق یک نظام عملی است و لزومی به توجیهات نظری ندارد. به همان مقدار که بتواند رفتارهای اخلاقی را سامان دهد، وظیفهی خود را انجام داده است و احتیاج به چیز فراتر از آن ندارد(Rashdall,1907, II : 208).
آنها با تشکیل دادن یک نظام اخلاقی، بدون تحقیق دربارهی حقیقت احکام اخلاقی که مادّیاند یا از جنس تصوّرات، بدون نیاز به یافتن محلّ وجود احکام اخلاقی که ذهن است یا طبیعت، بدون احتیاج ضروری به منبع و منشأ احکام اخلاقی و یا وجود و حضور ذهن مطلق اخلاقی، این ادّعا را مطرح کردهاند که یک نظام تجویزی اخلاقی، که حتی به این عینیّت ارزشهای اخلاقی باور دارد، احتیاجی به تصوّر حقیقت احکام اخلاقی (مقدّمهی دوم) و یا احتیاجی به باور به وجود خدا ندارد بلکه بدون فهم این موضوعات هم نظام اخلاقی کاملی است. راشدال نیز در مجموع این ادّعا را میپذیرد امّا این نوع نظامبندی را منجر به بیمعنا شدن و ناقص ماندن اخلاق میداند و وجود خدا را برای پشتیبانی از احکام عینی اخلاقی لازم میداند( Rashdall,1907, II : 206-213).
۱٫۳٫۲) طرح ادّعای اخلاق بدون نگاه مابعدالطبیعی
عدهای بر این باوراند که میتوان به اخلاق باور داشت، قانون اخلاقی را پذیرفت، عینیّت ارزشها را پذیرفت و رفتارهای اخلاقی خود را بر اساس یک نظام اخلاقی ساماندهی کرد، بدون احتیاج به اینکه بخواهیم حقیقت این قانون را بیابیم یا مأوی و مسکنی برای ارزشهای اخلاقی قائل باشیم. میتوان با باور به نفس انسانی که که فاعل مستقل اخلاقی است و باور به یک نظام معرفتی منسجم، و فهم عینیّت اخلاق و با استفاده از دستوراتی که آگاهیمان برای ما فراهم میکند ، نیازهای اخلاقی خود را توجیه کنیم، بدون اینکه نیازی داشته باشیم که منشأ و حقیقت قوانین اخلاقی را بشناسیم:
در واقع میتوان در باب این سؤالات کاملاً سکوت کرد و به دنبال پاسخی نبود، بدون اینکه نظام اخلاقی ما در عمل دچار مشکلی شود. میتوان هیچ دیدگاهی خاصی دربارهی ماهیت قانون اخلاقی و نحوهی وجود این قانون اخلاقی نداشت و ادّعا کرد تنها چیزی که لازم است بدانیم این است که این احکام اخلاقی، به نحوی از انحاء، مانند باقی اجزای نظام معرفتی، به سمت آگاهی فاعل اخلاقی میآید و فاعل اخلاقی با تمسّک به این قوانین میتواند در عمل رفتارها و اعمال اخلاقی خود را تنظیم کند( Rashdall,1907, II : 206-207).
۱٫۳٫۳) راشدال و ردّ ادّعاهای مطرح شده
راشدال این دیدگاه را میپذیرد و قائل است که در نگاه اوّل میتوان ادّعا کرد که برای درکِ صدق و اعتبارِ این آرمانها و قوانین اخلاقی، علاوه بر پذیرش اصول موضوعهای مانند اختیار و فاعلیّت ذات انسانی، اصل موضوعهی دیگری نیاز نیست. برای فهم اخلاق نیازی نیست که حقیقت و ماهیت احکام و قوانین اخلاقی را بشناسیم و یا بدانیم که این قوانین و آرمانها در کجا وجود دارند. بدون دانستن این مباحث متافیزیکی و کلامی، میتوان نظامی اخلاقی داشت که در چهارچوب آن رفتارهای اخلاقی خود را بر اساس عینیّت ارزشهای اخلاقی توجیه کرد. برای کسی که هیچ دیدگاهی، اعم از نفی یا اثبات، در باب ماهیت قوانین اخلاقی، اعم از مادّی بودن یا ذهنی بودن احکام اخلاقی، ندارد و یا ذهن مطلق و خدایی را به عنوان منشأ و منبع این احکام نمیشناسد، راستگویی همانقدر درست است که برای یک عالِم مابعدالطبیعی یا عالِم کلامی درست است:
اصطلاح خیر و درست، هیچ ارجاع صریح و آشکاری به هیچ دیدگاه کلامی یا متافیزیکی ندارد. اینکه بعضی چیزها درست و بعضی چیزها نادرست است، به هیچ وجه استنتاج و استقرا از این چنین قضایایی نیست. بلکه این که چیزی درست یا نادرست است بر اساس یک حکم و یا دادهی بلافصل آگاهی برای انسان پدید میآید. غیر ممکن است بگوییم واژههای خیر و درستی برای افرادی که معتقد به لاادری[۹۳]اند هیچ معنایی ندارد و یا مدّعی شویم خیر و درستی برای فرد لاادری، معنایی کاملاً متفاوت از آنچه علمای مابعدالطبیعی در ذهن دارند، دارد( Rashdall,1907, II : 207).
امّا فرار از دیدگاههای نظری و متافیزیکی در باب ماهیت و منشأ اخلاق، کار معقولی نیست. هر علمی در هر شاخه ای مجبور است که اموری را به عنوان پیش فرض خود قرار دهد که معمولاً این امور از دل مابعدالطبیعه بیرون میآید. همانطور که در علم ریاضی وجود چیزی به نام کمیّت و مکان فرض گرفته میشود ، در اخلاق هم نمیتوان ادّعا کرد که در تبیین، معنا، ملاک و معیارهای اخلاقی خود، مستغنی از هر نظریّهی مابعدالطبیعی در باب چه بودن و کجا بودن قوانین اخلاقی هستیم. از نظر راشدال، ارتباط متافیزیک با اخلاق در سه شاخهی متفاوت اجتناب ناپذیر است:
۱٫ هر تبیین صادقی از ماهیت اخلاق به ناچار با چند پیش فرض مابعدالطبیعی در ارتباط تنگاتنگ است.
۲٫ بعضی از نتایج مابعدالطبیعی از اهمیت بسیار زیادی برای اخلاق برخوردار است و تأثیر زیادی در نگرش ما به اخلاق دارد. در واقع این تنایج از اصول موضوعهی یک سیستم منسجم و معقول اخلاقی است.
۳٫ فلسفهی اخلاق با بعضی از نتایج مابعدالطبیعی در ارتباط است و یا فلسفه اخلاق بعضی از دادهها را تدارک می بیند که این دادهها برای تفسیرشان محتاج مابعدالطبیعهاند( Rashdall,1907, II : 189).
ماهیت اخلاق و عناصر اخلاق که آیا مادّی است یا غیر مادّی و جنبههای متفاوت هستیشناختی اخلاق که کجا و به چه نحوی وجود دارد، همگی مهمترین مباحث متافیزیکی را در باب اخلاق میگشاید که از لزوم نگاه متافیزیکی در اخلاق خبر میدهد(همان).
علاوه بر اینکه در صورتی که دیدگاه عملی را سرلوحهی خود قرار دهیم و هیچ تحقیقی درباب مسائل نظری و مابعدالطبیعی اخلاق انجام ندهیم، چندین مسئلهی لاینحلّ برای ما باقی میماند. در صورت عدم اتخاذ موضعی در باب سرچشمهی وجودی احکام اخلاقی، آیا معنای واقعی اخلاق توانایی آشکار شدن را دارد؟ آیا بدون پذیرش پارهای از دیدگاهها و رد دیدگاههای دیگر دربارهی منشأ و حقیقت اخلاق، میتوان همراه و سازگار با باقی واقعیتهای معرفتی یا واقعیتهای وجودیمان شد؟
راشدال اخلاق را دقیقاً بخشی از معرفت میداند و پیش از این هم ادّعا کرد که اخلاق خوب ناشی از معرفتشناسی خوب است(Rashdall,1907, II : 198). او اعتقاد دارد مادامی که از ارتباط میان قسمتی از معرفت، با قسمتهای دیگر امتناع میکنیم، هرگز نمیتوانیم نشان دهیم که آن بخش خاص از معرفت، با بخشهای دیگر معرفتمان سازگار است یا نه. یعنی برای نمایان شدن سازگاری با معرفت، باید تمام اجزای معرفت را در ارتباط با هم دید. تا وقتی که این انفصال وجود داشته باشد، بدون هیچ شکی، میتوان متوجه شد که این معرفت، نمیتواند به صورت یک مجموعهی واحدصادق و بر حق باشد. چون برای صدق لازم است قسمتهای مختلف معرفتی ما با هم در ارتباط بوده و همدیگر را تصحیح و محدود کند.
به عبارت دیگر، اخلاق، بخشی از معرفت است و برای معتبر بودن معرفت انسجام منطقی در فکر لازم است و تنها راه سنجشِ اعتبار هر قسمت از معرفت ما این است که آن قسمت، قابلیت و ظرفیت همراهی و هماهنگی با باقی بخشهای معرفتی را دارا باشد.
آیا امتناع از مرتبط نمودن بخشی از معرفت با بقیهی بخشها معقول است؟ فرار از ناسازگاری به واسطهی بستن محکم چشمهایمان بر روی واقعیت و یا شانه خالی کردن از تفکر و توقف مستبدانهی چرخهی تفکر در بعضی از مواضع خاص، همیشه راحتترین راه بوده است. وقتی از معقولیت نهایی یک دیدگاه عقلانی خاص صحبت میکنیم، میخواهیم یک نگاه به کل واقعیات و حقایق داشته باشیم نه فقط قسمت خاصی از آن. با این دید، لاادریگری یک نظریّهی معقول و منطقی نیست( Rashdall,1907, II: 208).
پس نمیتوانیم ادّعا کنیم که یک نظام اخلاقی داریم امّا دربارهی سؤالاتی که این نظام در پی خود دارد، سکوت کرده و روی خود را برگردانیم و به عملگرایی صرف آن دلخوش کنیم. تا زمانی که این سؤالات ناشی از نظریّات اخلاقی برای ما باقی باشد نمیتوان فهمید که آیا این نظام اخلاقی دارای اعتبار هست یا نه، نمیتوان فهمید که تبعیت من از این قوانین که نمیدانم چیست و از کجا آمدهاند صحیح است یا نه. بنابراین جستجو برای فهم ماهیت و منبع اخلاق امری ضروری است. نمیتوان از آن فرار کرد زیرا اعتبار دیدگاه ما به آن وابسته است.
۱٫۳٫۴) باور به خدا اصل موضوعهی ثانوی و معنابخش اخلاق
راشدال «اعتقاد به وجود خدا» را مانند کانت، جزئی از اصل موضوعه و مسلم اخلاق نمیداند و میپذیرد که ممکن است بدون باور به خدا هم نظام اخلاقی دست و پا شکسته ای داشت، امّا وجود خدا را برای تحقّق اخلاق کامل ضروری میداند. به این معنا که اگر کسی معتقد باشد خدایی نیست و اخلاق بدون باور به وجود او قابل تحقّق است، نمیتوان گفت احکام اخلاقی او بیمعنا و نادرست است. اما میتوان فهمید نظام اخلاقی او کامل نیست و حفرههای نظری زیادی در خود دارد. درست است که نیکوکاری فردی که به خدا باور ندارد، به گونهی اخلاقی همان مقدار خیر است که برای معتقد به وجود خدا خیر است و فهم او از خیر، چیز متفاوتی از فهم دیگران نیست اما نظام اخلاقی فردی که به وجود خدا باور ندارد از لحاظ نظری و منطقی دارای تضادهای اساسی خواهد بود و قوانین اخلاقیِ مورد ادّعای او همانند قوانین متعلّق به ریاضیات و علوم طبیعی، بیمعنا و خالی از هرگونه مفهوم خواهد بود. نمیتوان ادّعا کرد اخلاق عملی او یکسره نادرست است اما میتوان ادّعا کرد اخلاق نظری او فاقد پشتوانهی یقینی است. از این رو وجود خدا اصل مسلم اخلاق نیست بلکه پیشفرض منطقی[۹۴] اخلاق عینی و یا اصل موضوعهی ثانوی[۹۵]اخلاق است ( See: Rashdall,1907, II : 212-213).
اعتقاد به خدا مانند اعتقاد به وجود ذات و خود، شاید یک اصل موضوعه برای وجود اخلاق نباشد امّا پیش فرض منطقی اخلاقیات عینی است( Rashdall,1907, II : 212).
راشدال معتقد است باور به خدا، مانند اعتقاد به خود، اعتقاد به جاودانگی روح، باور به ارادهی آزاد و …از اصول موضوعه و مسلم[۹۶]و بی چون و چرای اخلاق نیست بهعبارت دیگر بعضی امور از اعتقاداتی هستند که برای داشتن یک نظام اخلاقی ، بی هیچ شک و شبههای، باید آنها را مسلم دانست. امّاباور به خدا از این امور نیست. شاید بتوان بدون آنکه خدا را اصل مسلم اخلاق بدانیم، بتوانیم بهصورت معقولی، درست و غلط بودن را بر افعال اخلاقی اطلاق کنیم.
امّا این نگرش از لحاظ معناداری نه میتواند صادق باشد و نه میتواندکامل باشد. اعتقاد به خدا یک اصل بنیادین در تمام باورهای ماست. برای داشتن یک اخلاق درست و کامل باید وجود خدا را مسلم بدانیم. . اگر باور به خدا نباشد، قوانین اخلاقی مجموعهای از دادههای طبیعت به آگاهی انسان میشود که هیچگاه الزامی کامل نداشته و اطلاق و کمالاش ثابت نخواهد شد. اگر خدا وجود نداشته باشد یک قانون اخلاقی، قانونی خواهد بود که تحقّقاش هیچ معنایی نخواهد داشت همانطور که تحقّق قوانین علمی یا ریاضی هیچ معنایی نخواهد داشت. وجود خدا از تسلط یک ایدهی روحانی به جهان حکایت دارد که معناداری بعضی امور به آن وابسته است( Rashdall,1907, II :210). اعتقاد به خدا از اساسیترین و بنیادیترین اجزای اعتقادی است که به نحو سربسته و کلی، بنیاد همهی باورهای اخلاقی را شکل میدهد. او، همانطور که اثبات شد، منبع احکام اخلاقی است و وجود لازمهی تحقّق صحیح قانون اخلاقیست( Rashdall,1907, II : 212).
علاوه بر این به گونهی منطقی نیز وجود خدا برای داشتن یک نظام اخلاقی درست، لازم است زیرا این وجود برای عینیّت بخشی احکام اخلاقی ضروری است. شاید بتوانیم قائل شویم برای تحقّق خود اخلاق به گونهی مستقیم به وجود خدا احتیاجی نداریمامّا خدا پیشفرض منطقی اخلاق است. به این معنا که اخلاق هنگامی قابل تحقّق است و هنگامی میتواند بهصورت یک نظام کلی و جهانشمول در جامعه نقش ایفا کند که ما ارزشهای اخلاقی و احکام اخلاقی را عینی و جهانشمول بدانیم. اگر پذیرفتیم که قانون اخلاقی، یک قانون برآمده از موقعیت، مکان و زمان و یا خواست و میل افراد نیست، آنگاه میتوانیم بهصورت درستی باور داشته باشیم که میتوان قانون اخلاقی داشت. اما برای تحقّق قانون اخلاقی عینی، همانطور که ثابت کردیم، باید ذهن مطلقی را به عنوان مأوی و مسکن قانون اخلاقی عینی باور داشته بشیم. بدون باور به این ذهن مطلق و کامل، باور به عینیّت ارزشهای اخلاقی، امری بیمعنا خواهد بود. پس از آنجایی که تحقّق نظام هنجاری اخلاقی به نظام عینی اخلاقی وابسته است و نظام عینی اخلاقی متوقف بر پذیرش این ذهن الهیست، باور به خدا پیشفرض منطقی تحقّق یک نظام اخلاقی عینی خواهد بود(Rashdall,1907, II : 213).
۱٫۳٫۵) استقلال اخلاق از دین و ابتنای اخلاق به ذهن الهی
بعد از فهم دیدگاه راشدال، سؤالی مهم مطرح میشود و آن سؤال این است که ابتنای اخلاق و ارزشهای اخلاقی بر ذهن الهی، به این معنا نیست که اخلاق وابسته به چیزی غیر از اخلاق است؟ و یا به این معنا نیست که قوانین اخلاقی، اوامر برخاسته از تشریع الهیست؟ آیا این دیدگاه به از بین رفتن استقلال اخلاقی منجر نمیشود؟
یکی از مهمترین نظریّات راشدال بحث استقلال اخلاقیست. این نظریّهبر این تأکید دارد که اخلاق از سایر امور مستقل است. بنابراین دیدگاه، اخلاق منتج از دیدگاههای علمی، دینی و یا هرگونه نظریّهی غیر اخلاقی نیست. کسی که به استقلال اخلاقی قائل است، بر این اصل پافشاری دارد که یک حکم و اصل اخلاقی هرگز از مجموعه مقدّماتی که مشتمل بر هیچ حکم یا اصل اخلاقی نباشد قابل استنتاج نیست.( ادواردز، ۱۳۷۸: ۳۷۵)
اخلاق نمی تواند منتج و یا مبنی بر هرگونه قضیهی متافیزیکی یا کلامی و یا علمی باشد. احکام اخلاقی نهایی و قطعی است. یعنی عمل یقینی من، که باید انجامش بدهم، متکی به منابعی کاملاً جدا از هر منبع و دلیل دیگری است( Rashdall,1913: 92).
راشدال معتقد است هر انسانی با رجوع به وجدان اخلاقی خویش توانایی فهم و درک این استقلال اخلاقی را خواهد داشت. انسان به راحتی میتواند درک کند که اخلاق از هر معیار خارجی مانند دین و سنّت و علم و… مستقل است( Rashdall,1916: 14). باور راشدال به استقلال اخلاق از الهیّات، در حالی که او همواره نگاهی متکلّمانه در مشی فلسفی خود داشته است، امر مهم و قابل تأمل است. اما از طرف دیگر راشدال، بنابر آنچه که در متن استدلال اخلاقی بیان شد، معتقد است که اخلاق و اوامر اخلاقی در ذهن الهی سکنی دارد و در نتیجه، اخلاق به نوعی دارای وابستگی به خداست. آیا این یک تناقض نیست؟ این را میشود پذیرفت که اخلاق از یک سو مستقل و از سوی دیگر وابسته به خداست؟
این دیدگاه را میتوان چنین تفسیر کرد؛ اخلاق امری مستقل از دین است. به این معنا که تجویز و تصویب اخلاقی امری مستقل از خواست و ارادهی خداست. چنین نیست که درست بودن و یا خوب بودن امور وابسته به دیدگاه الهی در باب امور باشد. امور خوب و درستاند زیرا خوب و درستاند و چیزی در این خوبی و درستی دخیل نیست. اما این آرمان مطلق و کاملِ خوبی و درستی، از لحاظ وجودی و هستیشناختی، باید به امری تکیه داشته باشد و آن امر، ذهن الهیست ولی حضور آرمان اخلاقی در ذهن الهی و یا وابستگی وجودی، دلیل بر وابستگی ماهوی اخلاق به خدا نیست.

منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است